چندسالی هست که زندگیم رو هاله ای از رکود وسکون احاطه کرده.هیچ اتفاقی نمی افته هیچی.همه چیز تکراروتکراره.هرچند خیلی تلاش می کنم تغییروتحولی به وجود بیارم اما چیزی نیست که راضیم کنه.این تغییر حتی درحد یه مهمونی یا سفر غیرمنتظره یا خرید یه چیز تازه هم نیست. گاهی با خودم فکر می کنم این رکود از اتفاقات بد خیلی بهتره اما بازم ته دلم راضی نمیشه.خدا هم باهام لج کرده انگاری و می دونم تا اون نخواد نمیشه

روز زن مثل هرسال با دیدم مادرو مادرشوهر و دادن هدایای نقدی وشیرینی بهشون گذشت.خودم هم فقط یه دسته گل هدیه گرفتم البته باشرایط بدمالی انتظار بیشتری هم نمی رفت.فقط امیدوارم زمانی که این روزهای سخت گذشت اقای پدر یادش باشه کی همراه این روزهاش بود.هرچند تجربه ام میگه تو اون روزها هم فراموش میشم مثل همیشه.مامان هم مثل هرسال به یادم بود ویه شال و یه کیف پول هدیه داد.

این روزها برای فرار از خونه هرچند برای ساعتی و دوری از محیط دل ازارش هزار فکر به ذهنم میرسه اما تقریبا اکثریتش با حضور پسرک شکست می خوره.تازگی به سرم زده دوره مربیگری مهد ببینم و تو یه مهدکودک مشغول شم.چون مدرک تحصیلی نیمه مرتبط و مدرک کامپیوتر دارم.اینطوری هم از خونه دورم هم پسرک کنارمه.اینطوری چندسالی تا پسرک بزرگترشه سرم گرمه.البته می دونم حقوق مهد زیاد نیست ولی مهم خونه نموندن ما درشرایطی هست که همسر خونه است.زنگ زدم برای کلاس هاش  پرس و جو کردم.خوشبختانه هم هزینه اش زیاد نیست هم دوره اش کوتاه مدته( نهایت2 ماهه).سه روز درهفته هست که خب دوروزش رو پسرک خونه مادربزرگهاش هست و مشکلی نیست اون یه روزش رو هم یه کاریش می کنم.فقط امیدوارم بعد گرفتن کارت  مربیگری بتونم کار پیدا کنم.ممنون میشم کسی خبری از اینجور کارها داره بهم بده( حدودحقوقش اینکه بیمه میکنن یا چه شرایطی براش لازمه یا کدوم مهدها استخدام دارن )حالا هنوز بخشنامه جدید نیومده و احتمالا کلاس ها برای تابستان هست.فعلا زبان و ورزش رو میرم و احتمالا تابستان این دوره رو هم میرم.تا خدا بعدش چی بخواد.




/ 7 نظر / 54 بازدید
دختر شهر باران

سلام هلیا جان. خوبی؟ لازمه بگم که خواننده خاموشتم و فکر میکنم تقریبا از سال 85 میخونمت.(اگه اشتباه نکنم.) این رکود رو میفهمم. جدیدا خودم هم این احساس رو دارم. فکر میکنم اگه یه چیزی رو جدی پیگیری کنم، احتمالا از این حالت بیرون میام. مثلا یادگیری یه زبان جدید از بیس تا انتها به صورت هدفدار و با برنامه ریزی منظم، طوری که لازم باشه بصورت جدی واسش وقت گذاشته بشه، نه صرفا تفریحی.ماها یه دوره ای سخت مشغول درس خوندن واسه کنکورا، خوب درس خوندن تو دانشگاه، دنبال کار گشتن، ازدواج و ... بودیم. اما الان من که صبحها میرم سرکار تا بعدازظهر. بعدازظهر به استراحت و غذا درست کردن و شاید یه بیرون رفتن کوچیک، میگذره.بعضی آخرهفته ها هم کوهی، دشتی، جایی. این روتین بودن رو درک میکنم. احساس میکنم تا حدودی مثل همیم. به شخصه احساس میکنم نیاز به پیشرفت دارم. نیاز به اینکه چیزی بهم اضافه شه. این تکرار و رکود و درجازدن، با شیوه زندگی که در طی سالیان پیش داشتیم، تطابق نداره و داره اذیتمون میکنه. به خاطر همین احساس میکنم نیاز به هدفگذاری جدیدی تو زندگیمون داریم.. طوری که مارو وادار به حرکت کنه. شاید از طرفی احساس کنیم داریم

لیلا مامان الهه و الناز

هلیا جون سلام امیدوارم در راهی که تصمیمش رو گرفتی موفق باشی. بهت حق می دم. تو خونه موندن اون هم با وجود آقای همسر خیلی سخته.

دختر شهر باران

متحمل زحمت بیشتری میشیم، ولی از اون سمت روحیه مون بهتر خواهد بود. راستی هلیا جان، اگه بازم به گذشته برگردی، از کارت استعفا میدی؟ این چیزیه که بعضی اوقات بهش فکر میکنم. اینکه از کارم بیام بیرون و یه کار سبک واسه خودم راه بندازم. الان کارم خیلی انرژیمو میگیره.

پریسا

شما که سر کار میرفتی ..خوب اگه قرار به کار کردن بود چرا اومدی بیرون ؟کار توی مهد و سرو کله زدن با بچه ها انرژی ادمو خیلی میگیره ..مادرا حوصله بچه خودشون ندارن ...چه برسه به بچه های دیگران ...

مریم

عزیزم من تازه خواننده شما شدم.رمز قبلی ها رو میشه بدی

مریم

عزیزم ادرس وبمو اشتباه داده بودم

مریم

فکر کنم الان دیگه درس باشه