ممنون از همراهیتون کامنتهاتون چه خصوصی چه عمومی. ممنون که هستین. بهم امید میدین و دلگرمم میکنین

 

کلاسهای اموزش مربیگری مهد رو ثبت نام کردم.البته هنوز شروع نشده و احتمالا خرداد شروع شه.جاش معتبره وجهاددانشگاهی دانشگاه علامه هست.طول دوره یک ماه و نیم و هزینه اش معقوله.ایشالا بعدش میگردم دنبال کار.امیدوارم خدا کمک کنه و با اینکه پارتی ندارم  برا کار جور شه.مهد پسرک رو به اصرار باباش عوض کردم که مثلا مهد خوب و یه ستاره بره.اما بعد دوهفته پسرک چنان می لرزید و گریه میکرد که نگو.خودم هم چیزهایی دیدم که پشیمون شدم.شبکه انتقال تصویر برای اولیا فقط کلاس بود.عملا روزی یک ساعت بیشتر روشن نمیشد که اونم ما نتونستیم متصل شیم.دست و روی بچه رو نمیشستن.دمپایی ها همه تو یه سبد روهم ریخته شده بود و هرچی به دستشون می رسید پاشون می کردن.ارین نیمه وقت بدون نهار بود اما بچه هر روز شاهد غذا خوردن بقیه بود که بهش نمی دادن.برای بچه ها سی دی می زاشتن و پای تی وی میشوندنشون.در طول دوهفته ای که پسرک اونجا بود حتی به بار هم نزاشتن از امکاناتی مثل زمین بازی و استخر توپ و...استفاده کنه. خلاصه داستانی بود. من موندم اون همه آدم چطور بچه هاشون رو می زاشتن و تازه تعریف هم می کردن.خلاصه پسرک رو به مهد قبلی برگردونم.هنوز موقع جداکردن کمی گریه می کنه و بهانه می گیره که نسبت به مهد قبلی خیلی خیلی بهتره.البته اینبار با نهار ثبت نامش کردم و تا12:30 هست.هنوز هم درگیر پس گرفتن باقی شهریه از مهد قبلیش هستم.

دیگه اینکه بابای پسرک هم سرمای شدیدی خورد که ناچار چند شبی خونه مامان اینها موندیم. امیدوارم حالا که بذمیگردم پسرک نگیره. منم از فرصت استفاده کردم و موهام رو رنگ گذاشتم  که البته خیلی روشن نشد این بار می خوام کرم روشن کننده بگیرم و دوباره بزارم.یه روزش رو هم خرید رفتم و یه کلاه و دو تاشلوار برای خودم خریدم.پست بعد عکسهاشو می زارم.

کلی هم خانم خونه شدم و نخودفرنگی فریز کردم.البته پاک شده اش رو خریدم.حالا باید باقالی و برگ مو هم بخرم.

جیره کتاب این ماه هم خریداری شد: خاله بازی اثر بلقیس سلیمانی و رویای تبت اثر فریبا وفی . اولی رو خوندم سبک نگارش رو دوست داشتم سوژه رو نه.کلا خیلی به دلم ننشست.امیدوارم دومی بهتر باشه. کتاب گل صحرا و داستانهای روز تولد هم تو لیست خریدمه.

راستی به یاد ایام دبیرستان و خاطرات اون دوره فیلم هندی " دل" رو دانلود کردم و دیدم.یادش به خیر

 

اما چندروزی به شدت دپرس و افسرده هستم.علت اینکه یکی از دوستان قدیمی تو یکی از شبکه های مجازی یک گروه درست کرده و تقریبا تمام همکلاس های قدیمی دوران دانشجویی رو پیداکرده و اضافه کرده.خب تا اینجاش هیجان انگیز و خوشحال کننده است.قصه از اونجا شروع میشه که میبینی همشون چقدر پیشرفت کردن و تو درجا زدی.البته براشون بسی خوشحالم ولی حسادتم رو هم پنهون نمی کنم.تمام دوستانی که ازرو برگه من تقلب می کردن و حسرتم رو می خورن همه فوق و دکترا گرفتن و شغلهای بسیار عالی و درامدهای خوب دارن.یکی استاد دانشگاه، یکی معاون یه اداره خیلی معتبر، یکی استاندار، یکی در تلاش برای نمایندگی مجلس و....همه از نظر روابط اجتماعی کلی پیشرفت داشتن. اون وقت من  بعد این همه سال تو خونه در تلاش برای داشتن حداقل حقوق  انسانیم.تمام این سال ها انرژی، وقت و تلاشم صرف ادمی شد که هیچی. حتی یه زندگی خانوادگی موفق هم ندارم. بدتر اینکه برنامه یه قرار حضوری هم هماهنگ شده و از شماچه پنهان اصلا دلم نمی خواد برم.خلاصه اصلا خوب نیستم. و روز به روز بیشتر می فهمم شریک زندگی خوب تا چه حد می تونه در موفقیت و پیشرفت آدم موثر باشه.حالا احساس خوشبختی و رضایت درونی که جای خودش رو داره و گرنه عملا درجا می زنید و تمام تلاشتون میشه اب در هاون کوبیدن.صدالبته منکر اشتباهات خودم نیستم  که من هم مقصرم.ولی همسفر خوب انگیزه حرکت به جلو هست

# اسم مهدها جهت اطلاع مهد جدید_ سالار در چهارباغ غربی

معد قبلی پسرک_ گلشن

/ 10 نظر / 87 بازدید

آیا تاکنون از خود پرسیده اید که بین افراد ثروتمند و فقیر یا افسرده و شاد و در کل بین انسان های موفق و ناکام چه تفاوتی وجود دارد؟ آیا می دانید چرا اکثر مردم در بیماری، فقر و گمنامی زندگی می کنند و بعضی ها قله های پیروزی را یکی پس از دیگری فتح می کنند؟ جواب تمام این رخدادها بکارگیری یک نوع راز است !!؟؟!! www.cst.us.pn <=== .

مریم

خانمی شما از روی عشق ازدواج کردین یا به سبک عاقلانه؟

مه مه

[قلب][گل][قلب][گل] زود بیا برامون عکس بزار

مهرناز

هلي جون من خودم وبلاگ ندارمولي بيشتر از ٥ ساله هر چي نوشتي رو خوندم. البته به شرط رمزي نبودن. ميدونم سرت شلوغه و وقت نميكني كه كامنتها رو جواب بدي ولي يه سوالي داشتم ازت. اون قسمت آخر پستت عجيب به دلم نشست انگار از دل برآمده بود. حالا سوالم اينه كه با اين وضعي كه تو خونه داري چرا كارتو ول كردي؟! راضي نبودي؟! ارضات نميكرد؟! مشكل چي بود؟! آيا همون كارت بهتر از كار كردن تو مهد نبود؟!

زیبا

دقیقا زندگی من هم یه چیز تو همین مایه هاست واقعا شریک خوب تو زندگی باعث دلگرمی و امید و شوق برای پیشرفت میشه اما اگه نباشه تو روز به روز نا امیدتر میشی اون انگیزه و شوقی را که داری از دست میدی و به روزمرگی رو میاری درسته خودمونم هم مقصریم .

پپر

هلی تو هم خیلی چیزا داری چیزایی هم که نداری ای بابا فکرشو نکن نداری دیگه اما منم موندم چرا کارتو ول کردی از نظر من ناظر سوم خیلی هم کارت کلاس داشت اعتماد به نفس بهت می داد

سایه

عزیزم احیاناً اون مهد جدید پسری مهد نوگلان نبوده؟؟ اگه برات امکان داره خیلی دلم می خاد جواب رو بدونم

ساناز

افرین هلیا ی پر تلاش.تو هم می تونی شروع ب پیشرفت کنی فراموش نکن تو بهترین دارایی زندگیت پسرته ک خیلیا ارزوشونو دارن

آلما

[ناراحت] البته به نظر من تو یه مادر فوق العاده ای و این خودش خیلی مهمه

پریسا

منم برات کامنت گذاشته بودم هلی جون و کلی هم نگرانت بودم پس کامنت من کو ؟خوشحالم که حالت خوبه از این که جواب بعضی دوستان دادی خوشحالم ..خوشحال از اینکه هستی