CafeMom Tickers شاید امروز

شاید امروز

خاطرات روزانه

دیروز پرده ها اماده شد 100 تومن ناقابل هم دادیم و تحویل گرفتیم.اقاهه هم کلی غر زد که وای پدرمن دراومد تا اینها رو اتو کنم و ...گفتم اقا من 4 ساله خودم اتو کردم والا یه قرون هم کسی بهم نداد اندازه شما غر نزدم.تا ساعت 12 شب هم مشغول بودیم. یادش به خیر زمانی که برای جهیزیه این پرده ها رو نصب کردیم.غیر از یکی از اتاق خوابها بقیه همه سه چهارتایی با والان و.. بود سر همین یک اتاق خواب هم همسر کلی غر زد و ایراد گرفت این چرا تکه و اینم مثل اونها میگرفتین و ... حالا بعد سه سال که برای اولین بارخودش مجبورشد پرده ها رو دراره و نصب کنه (سالهای قبل هم یا بابا زحمتش رو کشیده بود یا خانمی که برای نظافت می اومد) کلی شاکی بود که وای چرا این همه پرده! ببین اون اتاق چقدر خوبه تکه.بیا همه رو یه دونه ای بزنیم بقیه رو جمع کنیملبخندیه قسمتی از خونه تکونی ها انجام شد حالا تا بقیه اش.می خوام اینم بخرم فکر کنم به دردبخور باشه.مدتها بود دنبال یه چیزی برای جمع کردن کیسه ها از تو خونه بودم

این چند وقت اخر خستگی به اوجش رسیده با اینکه حتی نصف قبلها کار نمیکنم.همش دلم میخواد بخوابم ولی خب نمیشه غذا و کار خونه و کمک هم که هیچی .اها یادم رفت بگم خواهرشوهری بزرگه شمال بود و از اونجا یه لباس برای نی نی اورده.یعنی خدا هی براش می رسونه ها.دیروز هم یه سری کارت داشتم که داره تاریخش میگذره و باید استفاده شه و تنها جای نزدیک هم یه فروشگاه لباس بچه استنیشخند

(خدایا این دو هفته رو هم بگذرون)

نوشته شده در ٩ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ توسط هلیا نظرات () |

شمارش معکوسم از امروز شروع شد.فقط 10 روز مونده تا از این اداره خلاص شم

خونه تکونی رو شروع کردم فرشها رو برای شستشو دادم که جمعه تحویل دادن.پرده ها هم یکشنبه حاضره.شیشه ها رو هم همسری تمیز کرد.دیروز هم مثلا می خواستیم تو اتاق کمی جا باز کنیم که گهواره نی نی رو بذاریم که همون جاباز کردن شد خونه تکونی کل اتاق و نظافت زیر تخت و....خلاصه که تا شبش درگیر بودیم.

جواب ازمایشم رو هم گرفتم.چربیم طبق معمول بالاست.چربی رو کامل از غذام حذف کردم ولی انگار فایده ای نداشت.نی نی هم به گفته دکتر کوچولو مونده.تو این ماه اخر نه وزنی اضافه کردم و نه شکمم بزرگ شده.انگار رشدش کاملا متوقف شده .فعلا که لیدی میل میخورم بلکه اثر کنه.طفلکی حق داره نه خواب درست و حسابی دارم نه غذای خوب حرص و جوش هم که درحد اعلا

سه شنبه هم یکی از دوست جونهای قدیمیم پیشم اومد وچند ساعتی باهم بودیم.یه بلوز خوشگل هم برای نی نی اورد.واقعا به حضورش احتیاج داشتم.خیلی حضورش ارامشبخش بود و یک کم از اون فکر و خیالها دورم کرد.برای پنج شنبه هم خونه پسرعمه دعوتیم.دستشون درد نکنه .میدونم الان تو این شرایط کار و گرونی و .. شام دعوت کردن نهایت لطفشونه.دلم هم براشون تنگ شده ولی واقعا توان و حوصله مهمونی رو ندارم موندم چی کار کنم

وبهاتون رو میخونم ببخشید کامنت نمی ذارم

نوشته شده در ۸ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ توسط هلیا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۳ بهمن ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط هلیا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی


ادامه مطلب
نوشته شده در ٢٩ دی ۱۳٩٠ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ توسط هلیا نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ٢٧ دی ۱۳٩٠ساعت ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ توسط هلیا نظرات () |

Design By : Mihantheme