شاید امروز

خاطرات روزانه

بعضی مکان ها،بعضی اهنگها، بعضی ادم ها یه حس خیلی خوب غیر قابل وصف بهت میدن.چراشو نمیدونم.شاید انرژی مثبت دارن، شاید چیزی رو درضمیر ناخوداگاه ادم زنده می کنن.دیروز همش به این موضوع فکر می کردم و داشتم این حس خوبها را برای خودم لیست میکردم.اخرش ای به خودم خندیدم.واقعا لیست بی سرو تهی بود.توش از یه ماگ گل گلی صورتی بود تا قبرستون ظهیرالدوله و خانم پسرعمه جان و اهنگ شب گذشته مدونا و بازار سنتی تجریش و...اخرش به این نتیجه رسیدم بسی ادم عجیب و غریبیم والا.امیزه ای از تضادهاچشمک

علاقه مندیم به رنگ مو بلوند هم  تو همین لیست بود.رفتم وبراخودم رنگ مو خریدم ولی اونطور که می خواستم روشن نشد. دوباره لباس پوشیدم و رفتم رنگ سه صفر خریدمو برگشتم.هی بد نشد ولی دکلره  یه چیز دیگه است حیف که موهام دیگه جواب نمیده.دوستی می گفت برگ رزماری بجوشون و به موهات بزن برای جلوگیری از ریزش و تقویتش خوبه.فعلا دارم امتحان می کنم ولی خیلی امیدی نیست.

خلاصه دیدم حالا با موی روشن سبک ارایش هم فرق می کنه. مجبورشدم پنکک و دوتا رزلب جدید و لاک بخرم.الانم تو فکر یه تیپ جدید تابستونی با این مو هستم. یعنی ببین یه حس خوب رنگ مویی چقدر من رو به خرج انداخته ها.

وضعیت مالی همسر روز به روز بدتر میشه. جایی که سرمایه گذاری کرده با اوضاع بد بازار فروش نمیره.کلی دعا و نذر و نیاز کردم بلکه مشتری پیداشده و از این وضع خلاص شیم. دلم خرید توپ می خواد سفر می خواد اما.....فعلا که منتظرم بلکه قانون جذب اثری کنه

دوتا نمایشگاه کتاب و گل و گیاه رو از دست دادم.با پسرک نمیشد رفت.خودم هم مریض بودم.حیف.خصوصا دومی رو خیلی مشتاق بودم اما نشد

نوشته شده در ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ توسط هلیا نظرات ()

ممنون از همراهیتون کامنتهاتون چه خصوصی چه عمومی. ممنون که هستین. بهم امید میدین و دلگرمم میکنین

 

کلاسهای اموزش مربیگری مهد رو ثبت نام کردم.البته هنوز شروع نشده و احتمالا خرداد شروع شه.جاش معتبره وجهاددانشگاهی دانشگاه علامه هست.طول دوره یک ماه و نیم و هزینه اش معقوله.ایشالا بعدش میگردم دنبال کار.امیدوارم خدا کمک کنه و با اینکه پارتی ندارم  برا کار جور شه.مهد پسرک رو به اصرار باباش عوض کردم که مثلا مهد خوب و یه ستاره بره.اما بعد دوهفته پسرک چنان می لرزید و گریه میکرد که نگو.خودم هم چیزهایی دیدم که پشیمون شدم.شبکه انتقال تصویر برای اولیا فقط کلاس بود.عملا روزی یک ساعت بیشتر روشن نمیشد که اونم ما نتونستیم متصل شیم.دست و روی بچه رو نمیشستن.دمپایی ها همه تو یه سبد روهم ریخته شده بود و هرچی به دستشون می رسید پاشون می کردن.ارین نیمه وقت بدون نهار بود اما بچه هر روز شاهد غذا خوردن بقیه بود که بهش نمی دادن.برای بچه ها سی دی می زاشتن و پای تی وی میشوندنشون.در طول دوهفته ای که پسرک اونجا بود حتی به بار هم نزاشتن از امکاناتی مثل زمین بازی و استخر توپ و...استفاده کنه. خلاصه داستانی بود. من موندم اون همه آدم چطور بچه هاشون رو می زاشتن و تازه تعریف هم می کردن.خلاصه پسرک رو به مهد قبلی برگردونم.هنوز موقع جداکردن کمی گریه می کنه و بهانه می گیره که نسبت به مهد قبلی خیلی خیلی بهتره.البته اینبار با نهار ثبت نامش کردم و تا12:30 هست.هنوز هم درگیر پس گرفتن باقی شهریه از مهد قبلیش هستم.

دیگه اینکه بابای پسرک هم سرمای شدیدی خورد که ناچار چند شبی خونه مامان اینها موندیم. امیدوارم حالا که بذمیگردم پسرک نگیره. منم از فرصت استفاده کردم و موهام رو رنگ گذاشتم  که البته خیلی روشن نشد این بار می خوام کرم روشن کننده بگیرم و دوباره بزارم.یه روزش رو هم خرید رفتم و یه کلاه و دو تاشلوار برای خودم خریدم.پست بعد عکسهاشو می زارم.

کلی هم خانم خونه شدم و نخودفرنگی فریز کردم.البته پاک شده اش رو خریدم.حالا باید باقالی و برگ مو هم بخرم.

جیره کتاب این ماه هم خریداری شد: خاله بازی اثر بلقیس سلیمانی و رویای تبت اثر فریبا وفی . اولی رو خوندم سبک نگارش رو دوست داشتم سوژه رو نه.کلا خیلی به دلم ننشست.امیدوارم دومی بهتر باشه. کتاب گل صحرا و داستانهای روز تولد هم تو لیست خریدمه.

راستی به یاد ایام دبیرستان و خاطرات اون دوره فیلم هندی " دل" رو دانلود کردم و دیدم.یادش به خیر

 

اما چندروزی به شدت دپرس و افسرده هستم.علت اینکه یکی از دوستان قدیمی تو یکی از شبکه های مجازی یک گروه درست کرده و تقریبا تمام همکلاس های قدیمی دوران دانشجویی رو پیداکرده و اضافه کرده.خب تا اینجاش هیجان انگیز و خوشحال کننده است.قصه از اونجا شروع میشه که میبینی همشون چقدر پیشرفت کردن و تو درجا زدی.البته براشون بسی خوشحالم ولی حسادتم رو هم پنهون نمی کنم.تمام دوستانی که ازرو برگه من تقلب می کردن و حسرتم رو می خورن همه فوق و دکترا گرفتن و شغلهای بسیار عالی و درامدهای خوب دارن.یکی استاد دانشگاه، یکی معاون یه اداره خیلی معتبر، یکی استاندار، یکی در تلاش برای نمایندگی مجلس و....همه از نظر روابط اجتماعی کلی پیشرفت داشتن. اون وقت من  بعد این همه سال تو خونه در تلاش برای داشتن حداقل حقوق  انسانیم.تمام این سال ها انرژی، وقت و تلاشم صرف ادمی شد که هیچی. حتی یه زندگی خانوادگی موفق هم ندارم. بدتر اینکه برنامه یه قرار حضوری هم هماهنگ شده و از شماچه پنهان اصلا دلم نمی خواد برم.خلاصه اصلا خوب نیستم. و روز به روز بیشتر می فهمم شریک زندگی خوب تا چه حد می تونه در موفقیت و پیشرفت آدم موثر باشه.حالا احساس خوشبختی و رضایت درونی که جای خودش رو داره و گرنه عملا درجا می زنید و تمام تلاشتون میشه اب در هاون کوبیدن.صدالبته منکر اشتباهات خودم نیستم  که من هم مقصرم.ولی همسفر خوب انگیزه حرکت به جلو هست

# اسم مهدها جهت اطلاع مهد جدید_ سالار در چهارباغ غربی

معد قبلی پسرک_ گلشن

نوشته شده در ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ توسط هلیا نظرات ()

چندباری بهش گفتم بیا یه تفریحی بریم.بابا من دق کردم همش خونه و خونه داری.تعریف فیلم رخ دیوانه رو شنیده بودم گفتم بریم سینما.خداروشکر تا خونه مون 5 دقیقه راه نیست.مدام بهونه شنیدم امروز نه.حالا بزار فرداو...اخرشم گفت خودت برو بلیط بگیر رزرو کن.اخه من قرارباشه خودم پول بدم خودم رزرو کنم کلی منت بکشم مگه مریضم با تو برم؟ که اخرشم کلی حرف بشنوم که من نمی خواستم بیام و فیلمش مزخرف بود و سلیقه تو بیخوده و....

زنگ زدم به دوست قدیمیم و با اون قرار گذاشتم.خدایی ماهه.روزی که پسرک رو خونه مادرش برد قرار گذاشتیم. اون که هفته ای یه بار کل روز پسرک رو می بره و من بیکارم. پس چرا خونه بشینم و غصه بخورم.بهش گفتم با دوستم میرم خرید ولی خیلی امار ندادم. ماشین هم که طبق معمول لازم داشت.من نمی دونم چه حکایتیه که پای پول بنزین و بیمه و....میشه ماشین منه ومن باید پرداخت کنم. پای استفاده که میشه ایشون لازم داره.سینما کلی خوش گذشت. پفک هندی خوردیم و فیلم دیدیم.فیلمش هم خوب بود بار اول بود یه فیلم ایرونی دیدم که نمی تونستم پیش بینی کنم.بعدشم برای خودم هدیه روز زن یه رینگ نقره خریدم.فقط اشتباهی کردم که تو سینما گوشی رو از دسترس خارج کردم. 

اومدیم بیرون زنگ زد و دعوا که کجایی؟ مشکوکی و....منم کلی ذوق که اخ جون من براش مهم هستم و بالاخره نگران من شد.تا خونه کلی فکر کردم مه چی بگم.رسیدم خونه و هیچی به هیچی. انگار نه انگار. همیشه همینه.

یه وقتهایی خیلی کم میارم.حس ادمی رو دارم که داره ازش سواستفاده میشه.هیچی ازش نمی خوام و نخواستم. نه مالی. نه عاطفی.نه زناشویی.یعنی بخوام هم فرقی نمی کنه درمقابل همه جوره خدمت رسانی میکنم.  تازگی ها که از نظر مالی هم دارم ساپورتش می کنم.اون وقت نتیجه؟  دادو بیدادو فحش و کتک زدن بچه بی گناه.تا مادرنباشی نمی فهمی وقتی کسی پسرکوچولوت رو جلو چشمت می زنه و پرتش می کنه و بهش فحش میده و اون درحالیکه گریه می کنه و از ترس می لرز ه مدام میگه ببخشید و من پسر خوبیم به بغلت پناه می اره یعنی چی؟ وقتی حس می کنی خیلی بی عرضه ای و حتی نمی تونی ازش دفاع کنی.وقتی حتی نمی تونی گریه کنی چون پسر کوچولوت به گریه تو گریه می کنه.یه وقتهایی دلم می خواد اصلا نباشم دلم می خواد بمیرم.

ودرجواب یه دوست اگه دنبال مهدم از سر دلخوشی و تفنن و واسه پولش نیست.دنبال جاییم که طول روز با پسرکوچولوم بهش پناه ببرم که حداقل شاهد کتک خوردنش نباشم همین

خدایا واسه هزارمین بار صدات می زنم.اگه هستی می شنوی کاری کن 

نوشته شده در ٢٦ فروردین ۱۳٩٤ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط هلیا نظرات ()


Design By : Pichak